باز امشب هوس گریه پنهان دارم، میل شب‌گردی در کوچه باران دارم.

اکنون نیمه شب جمعه است.

«در سرزمین من، عرق کارگر سگی‌ست» یا شرق‌بهشت ۴

۱)یه خورده سردرد دارم. اما مهم نیست. این رو و این رو درباب عشق و نفرت به و از سمپاد (سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان) خوندم و گفتیم حالا که شهر شلوغ‌پلوغه ما هم یه تیری در کنیم.

البته به نظر شخص شخیص بنده عمده حرفایی که در ضدیت و طرفداری از سمپادی بودن گفته میشه، چرته. من جمله، همین جمله بنده.
اما از اونجایی که من یه آدم فمینیستی هستم و این حرفا، اول از همه باس بگم که من می‌خوام در مورد سمپادی‌های پسر صحبت کنم. ازونجایی که به این نتیجه رسیدم که همونطور که همه‌جا اسم مدارس دخترانه سمپاد، «فرزانگان» هست، (و این برخلاف اسم مدارس پسرانه هست که متنوعه.) جماعت دانش‌آموزان و دانش‌آموختگان فرزانگانی هم یه جور کلونی هستند. یعنی شبیه‌سازی شده هم. البته من کلن شاید با ده بیست نفر ازینا سروکار داشتم. اما نمی‌دونم چرا اخلاق همه‌این‌ها کپی هم‌دیگه هست. از طرز صحبت کردن تا نحوه نگاه کردن و چشم‌ها و …

باری. فارغ از همه چرت‌هایی که گفته میشه، من سمپاد(م) رو دوست دارم، بهش علاقه‌مندم، دستم برسه ازش دفاع می‌کنم. ممکنه کلی انتقاد هم البته بهش داشته باشم. البته نه ازین چرتایی که میگن نمیدونم سمپاد، غرب‌زده و غیره تربیت می‌کنه. این سکولاریزم یه چیزیه که به دامن همه افتاده. کجای مملکت ما اسلامیه که به این‌جا گیردادن. کدوم دانشگاه، کدوم دبستان. حالا چارتا درس دینی هم گذاشتین، فکر کردیم بچه‌ها مسلمون میشن. با این وضع تلویزیون و سینما و شعر و ادبیات احمقانه کشور. مساله این‌جاس سمپادی‌ها خط مقدمن، ممکنه بیشتر و سریع‌تر گرفتار بشن. بماند که اصلن سکولاریسم، فحش نیست به اون معنا :)

۲) فکر می‌کنم، امشب یه خورده داغ هستم و دقیقن نمی‌فهمم چی می‌گم. مهم نیست. به قول مولانا، باز سر ماه شد، نوبت دیوانگی‌ست. بعد عمری رفتیم به فیس‌بوک ( فکر کنم این‌کار مصداق تخلفات رایانه‌ای باشه البته) یه لینکی بود درباره کروبی که گفته بود نمیدونم احمدی‌نژاد رو به عنوان رییس دولت قبول داره و ملت کلی با هم درگیر شده بودن سر کامنتا. یکی یه نظری گذاشته بود که «ملت، شما قدرت تحلیل ندارین؟ این گفته رییس دولت، نه رییس‌جمهور یا رییس ملت» اولن که آدم ازین تلاش‌های مضحک و ایضن مذبوحانه خندش می‌گیره. دومن کلن این طرز نوشتن، نوشتن با ادب مهذب رادیو اسراییله. یعنی شما نمی‌فهمین. من‌ ( ما، روشن‌فکرهای قرن ۲۱، پولدار و هر صفت مثبت دیگه) می‌فهمم، و بایست برای شما تصمیم بگیرم. و اگر شما به حرف من گوش ندین، املید و برایتان بایست متاسف بود. البته این طرز نوشتن یه بیماری همگانی هست. وبلاگ «باز هم از سر نو» کوروش علیانی خیلی ازین موارد زیاد داره. باری، فکر کنم قرار بود حرفی از مسایل سیاسی پیش‌پاافتاده نزنم. دیگه حالا که زدیم و کاریش نمیشه کرد!

۳) شعر بی‌ربط:
«دنیا پر از سگ است، جهان سربه‌سر سگی‌ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی‌ست
جنگ و جنون و زلزله، مرگ و گرسنگی
اخبار یک، سه، چار، دو، تهران، خبر سگی‌ست
آهنگ سگ، ترانه سگ، گوش‌های سگ
این روزها سلیقه اهل هنر سگی‌ست
آدم! بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی‌ست»

۴) گمان کنم همه این اراجیف برای اینه که سرانجام رفتم سراغ فصل هشت «شرق بهشت». داستان اهریمن. اعصاب آدم رو خورد می‌کنه:

« من واقعن عقیده دارم که کتی ایمز، با وجدان اندک یا فاقد وجدان به دنیا آمد. یک بی‌وجدانی که راه‌نمای زنده‌گی‌ش و نابود کننده آن بود. یکی از کفه‌های ترازو نامیزان بود. یکی از چرخ‌دنده‌ها با ساختار کلی هماهنگ نبود. از همان بدو تولد با دیگران تفاوت داشت. و از آن‌جا که یک معلول بلد است یاد بگیرد که چگونه معلولیتش را در میدان عملی نامحدود علیه آدم‌های سالم به کار برد نا از آن‌ها پیشی بگیرد، کتی هم ازین معلول بودنش سود جست. و همه کسانی که با او سروکار پیدا کردند، به طرز شدیدی دچار رنج شدند.»
زمانی بود که درباره زن‌هایی مانند کتی می‌گفتند جن‌زده است … تنها جرمی که به زن جادوگر نمی‌بخشیدند، قدرتش در مغشوش کردن افکار دیگران بود، یعنی آدم‌ها را نگران می‌کرد، تعادل‌شان را به هم می‌زد و حتی آتش حسادت به جان‌شان می‌انداخت.»

«حتی وقتی بچه بود چیزی در خودش داشت که توجه را جلب می‌کرد. آدم نگاهش می‌کرد، چشم هایش را برمی‌گرداند، سپس دوباره نگاهش می‌کرد، انگار نیرویی عجیب آدم را به سوی او می‌کشاند. در نگاهش حالتی بود که وقتی آدم به آن دقیق نگاه می‌کرد، ناپدید می‌شد. آرام و کم حرف می‌زد، اما وقتی وارد اتاقی می‌شد، همه نگاه‌ها به طرفش بر‌می‌گشت»

بهشت از سمت شرق ۳

هنوز نتوانسته‌ام بر ترسم از شروع فصل ۸ فائق بیایم.
تا این‌جای داستان، آدم است و هابیل و قابیل. از فصل هشت، اهریمن نیز وارد قصه می‌شود. و انسان تبعید می‌شود.

واقعن به شما توصیه می‌کنم این رمان را مطالعه کنید. عجیب چیزی‌ست. روح آدمی را در مشتش می‌گیرد این آقای اشتاین بک و به هر سمت‌وسو می‌کشاند. گفت:
«با همه بی‌سروسامانی‌ام، باز به دنبال پریشانی‌ام.
طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست، در پی ویران شدن آنی‌ام
آمده‌ام با عطش سال‌ها، تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام»

بهشت از سمت شرق ۲

«چارلز در مزرعه تنها زندگی می‌کرد. درست است که می‌گفت قصد ازدواج دارد، ولی روش معمول این کار را انتخاب نمی‌کرد. یعنی ملاقات و آشنایی با دختری جوان، دعوت‌کردنش به رقص، خاطر جمع شدن از فضایلش یا به عکس، معایبش. تا سرانجام دست‌وپا‌بسته در ورطه ازدواج سقوط کند.»

«یک مزرعه‌دار نمی‌تواند زیادی بدخواه یک مزرعه‌دار دیگر باشد.»

خب. فصل بازگشت آدام به مزرعه هست. انتظار چارلز برای او، بازنگشتن او برای ۵ سال. ( این‌جاش به طرز غم‌انگیزی دل آدم برای چارلز می‌سوزد. نه به آن شکل که مثلن آدم ناراحت یک مادر چشم به راه است. نه. آن شکلی نیست. اما محبت و رابطه این دوپسر بسیار غریبانه است. هابیل و قابیل آمریکای قرن بیستم. ) و باز ۳ سال خانه‌به‌دوشی. و بعد بازگشت شکوه‌مندانه؟ آدام.

«همچنین آموخت که حتی آدم‌های بسیار تهی‌دست هم هنوز چیزی برای دادن دارند و میل به بخشیدن در آن‌ها باقی مانده‌ است.»

«آدم آسمان جل زبردستی شد که وسیله زندگی‌کردنش، قروتنی بود.»

«نزدیک تالاهاسی به جرم ولگردی بازداشت و به شش ماه کار اجباری در جاده‌ها محکوم شد. به این ترتیب بود که راه‌ها را می‌ساختند. در پایان شش ماه آزاد شد و بلافاصله بعد، دوباره بازداشت و به شش ماه کار دیگر محکوم شد.»

«آن وقت بود که دریافت آدم چقدر هم‌نوعش را احمق می‌پندارد و تنها راه زنده ماندن این است که خود را به خریت بزند.»

خب. فصل هفت فوق‌العاده هست. بسیار زیبا. و فصل هشت مرا می‌ترساند. با این جملات شروع می‌شود: « آدم می‌تواند به جای بچه،‌ هیولا به دنیا بیاورد.»

من یک بار این رمان را خوانده‌ام و اما این بار حتی شور و شعف و هیجان بیش‌تری در خودم احساس می‌کنم. و البته واقعن از مواجه شدن با فصل‌های بعدی می‌ترسم. شرح نفرت، شرح ترس، ….

SEO Powered by Platinum SEO from Techblissonline