میترسم آن دنیا خدا آدم را ببخشد، اما شرمندگی بیچارهاش کند.
من چه دارم که بگذارد اینجا بمانم
بیوتن از تمام زمین بینصیب است
جاده فرسود چشمانتظارم
شیعه هر جا که باشد غریب است.
بعضیها میگویند آدمی خود را نبایست ارزان بفروشد و بهای آدمی تنها بهشت است. اما این را که گفتهاند و در کتاب هم آمده است را حضرت حق با همگان گفتهاست و اما به پاس ما برآن افزودهاست که «جهان فانی و باقی، فدای شاهد و ساقی، که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم» و این را در حافظه تاریخی ما به یادگار گذاشته است.
میدانید، بعضی اوقات زندهگانی آدمی در لابلای روزمرهگی های زندهمانی هرروزه از یاد میرود. فلان پروژه و فلان مسابقه و فلان رشته و دانشگاه و … . که چه؟ نشستهایم برای چه. من چه دارم که بگذارد اینجا بمانم. که یک زباننفهمی آمده و پرانده است که مکتب ایران و دو هزار نفر دیگر به پروپای او پیچیدهاند که چرت گفتی. که اصلن رسالت رسانه همیناست. غفلتپراکنی.
میدانید، (همهمان میدانیم حقیقتن) زندهگی ما حقیقتن زاهدانه است. زدهایم به در بیچیزی. بیهمهچیزی. وگرنه زندهگی این خزعبلات نیست. گفت : «الا به دام آرزو نه مُردى و نه زیستى، به کام زندگى مپو، کجاست خنگ نیستى؟/ الا کجاست اسب من که بشکنم مدار را، به آب نیستى زنم، برافکنم گدار را/ گریوه ماند و اهرمن، الا کجاست رخش من؟ نهیب آذرخش من، درفش من، درخش من/ سحر فسرد و صاعقه کجاست عِرق گبرىام؟ که شعلهسان برون برد از این رواق ابرىام/ نرفت کارى از غنا؛ که کار، فاقه مىکند،بهل بگندد آبها، نمک افاقه مىکند»
بهل بگندد آبها، نمک افاقه میکند. با من بگو که کجاست «بالابلند، عشوهگر نقشباز من» تا کوتاه کند قصه زهد دراز من؟ که با سرخوشی بگوییم « دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم، با من چه کرد دیده معشوقهباز من». ما پیردل شدهایم، پیر. چشمانمان نمیبیند. بیخود گفت «زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دلسیرم، که میگردم ولی زلف پریشانی نمیبینم». زمین غربتخانه لیلیهاست. اصلن «فتاد لیلی از نفس، چرا جنون نمیکنی؟». که «جنون مدد کن و برگردان مرا به جاده ویرانی، بــه انتهای بــرآشـفتن در ابـتدای پــریشانی». اما دورانش گذشته. جنون ما رفته و نونش مانده. زندهمانی ما غم نان است.
زیاد گفتیم و زیاده گفتیم. زیاده جسارت نیست. که شقشقهای است و هدرت. زیاده، زندگی هر روزه ماست. که میگذرم و ازین ناشادم که میگذرد.
یا علی.