کتاب آفتاب
من برای تهیه کتابهام سه تا منبع دارم:
کتاب آفتاب: چهارراه شهدا. پشت باغ نادری. خیابان آزادی ۲٫ مجتمع گنجینه کتاب. خودشان میگویند توزیع کننده جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی. برادران قدسی ادارهاش میکنند و بایست گفت که بسیار آدمهای نازنینی هستند. حدود ۴ سال سابقه دارم آنجا و به نوعی مشتری خاص محسوب میشوم. حدودا ماهی دوبار میروم و هر بار یکی دو ساعتی طول میکشد. غیر از خرید کتاب، گفتوگویی هم صورت میدهیم پیرامون کتاب و اوضاع فرهنگی و …
کتاب هیواد: دقیق نمیدانم چه آدرسی دارد. خیابان چمران(جهانبانی). نبش کوچه جنت. هر کتابی که در آفتاب نهباشد را میآیم و اینجا پیاش میگردم. اینجا هم سابقه ۴ ساله دارم و تخفیف خوبی هم میگیرم.
کتابخانه آیتالله قزوینی: طلاب. خیابان طبرسی. بین خ مجلسی و علیمردانی. اینجا که دیگر ۸ سالی هست که عضویم و همه چی دارد. فقط خیلی به روز نیست.
چند روز پیش رفتم به کتاب آفتاب و نیمساعتی بودم و با آقایان عابس و زهیر قدسی گپی زدیم و این ها را گرفتم:
«غزل ۸۶». گزیده غزل جوان امروز به گزیده «سعید بیابانکی» و مقدمه «یوسفعلی میرشکاک». چاپ «سورهمهر» است. ۱۶۰۰ تومان قیمت دارد و ۱۲۰ صفحه هم شامل حدود ۱۰۰ غزل از شاعران جوان را در خود جایدادهاست. قسمتی از غزل آقای «سید مهدی نقبایی» :
«همه حرفهای توی دلم فقط اینها که با تو گفتم نیست
گاه چندین هزار جمله هنوز، همه حرفهای آدم نیست
تازگی سنگ کوچکی شدهام که سر راه اشک را بسته
غم سیل از سرم گذشت ولی، سنگ کوچک شدن خودش غم نیست؟
راستی شکل شیشه هم شدهام، نور در من شکست، میبینی ؟
سنگم و شیشهام , غمانگیز است ! هیچ چیزم شبیه آدم نیست»
«رجز مویه». مجوعه اشعار «امید مهدی نژاد». انتشارات «سپیدهباوران» متعلق به خود کتاب آفتاب آن را در ۶۰ صفحه و به قیمت ۱۲۰۰ تومان منتشر کرده است. قسمتی از یک غزل خطاب به میرشکاک:
«در این ظلام سیهکاری، سلام بر تو که بیداری
نهان در این شب بیروزن، نهال پنجره میکاری
ستاره بازی تقدیر است، شب است و ماه به زنجیر است
بهخوان، دوباره بهخوان، دیر است، تو از سپیده خبر داری
در این همیشه بیباران، کویر تشنه فراوان است
تو -ای نبیره اقیانوس- بهگو که از چه نمیباری»
و در نهایت رمان «سه روایت از یک مرد» از نویسنده محبوب من، «محمدرضا بایرامی» پیرامون زندگی شهید «حسین علمالهدی» که «انتشاران شاهد» در ۲۰۸ صفحه و به قیمت ۱۵۰۰ تومان منتشر کرده است.
بوی کتاب از تمام بوها خوشبو تر هست حتی از عطرclinikکه همیشه باید به خاطر اسانس فوق العادش و قیمت بالاش تعظیم میتی کامانی کرد. شما خیلی … (هیچ کلمه ای پیدا نکردم) نگید چرا؟ مشخصه. مدتهاست که با عجله از کنار کتاب فروشی ها رد می شم تا این بوی سحر آمیز منو به داخل نکشونه. علت هم نارضایتی مامان و بابا برای خرید کتابه. دیدید مادر بزرگا به زمان خودشون پول می دن. یکیش همین عزیز من پنج هزار تومان بهم پول داد شاید هم شیش تومان فرقی نمی کنه من رفتم بی وتن خریدم. از اون موقع منع شدم و علنا بابا اعلام کرد کهراضی نیست با پولی که مال خودمه کتاب بخرم! مثل بدبختا توی مدرسه ای که به صورت پاره وقت دانش آموز یابی (بر وزنه بازار یابی) می کنم با مسئول کتابخونه دوست شدم و دائم بهم رمان های دانیل استیل می ده البته زیاد هم بد نیست پخته شده توی این کار.خب حالا معنای سه نقطه رو متوجه شدید. شاکی از وضعیتم نیستم چون با این کار با کتابخونه ها دارم آشنایی پیدا می کنم. اگه راه حلی به ذهنتون رسید منو بی خبر نزارید. راستی نگید دور از چشم مامان و بابام برم کتاب بخرم چون اصلا آدمش نیستم دل اونها رو بشکنم.
[پاسخ]
من راهنمایی که بودم به جای اینکه از مدرسه با اتوبوس بیام خونه، مقداری پیاده می اومدم و با پول دو روزش روزنامه میخریدم! (حیف اون همه پیاده روی)
روزهایی داشتیم. آفتاب مهتابی بود!
بماند. بعض فروشگاه ها هستند که کتاب کرایه می دهند. (یکیشان داخل پاساژ جنت در خیابان جنت است)در بعضی از کتابخانه ها هم خیلی بهتر از دانیل استیل پیدا می شود. نمیدانم از چه کتاب هایی خوشتان می آید. اما من از کتابخانه حرم راضی بودم زمانی که عضو بودم. همه جور چیزی داشت.
کتابخانه قزوینی رو هم که گفتم بدک نیست. کتابخانه فرهنگ در میدان شهدا، جنب سازمان آموزش و پرورش هم همین طور.
راستی مامان و بابا که ایشالا خدا حفظشون کنه هم به فکر شمان. من از زمان دبیرستان نه قدم تغییر کرده و نه وزنم. اما توی این هشت سال همیشه به من گفته میشه که چرا این قدر مدام لاغر میشی!!! به جای کرم کتاب بودن یه کمی غذا بخور. یا لباس بخر.
باری من خیلی … هستم. قبول دارم. خیلی چیزهای دیگه هم هستم. به هرحال بایست زیست.
زیاده جسارت است.
[پاسخ]
باز هم سلام پاسخ در تاريخ فروردین ۱۱م, ۱۳۸۹ ۷:۰۳ ق.ظ:
سلام
دوسال پیش را خوب به یاد دارم که برای دانه دانه کتاب خریدنم باید جواب پس میدادم حالا اینقدر میخرم و میدهم و می گیرم به قول شما خوب لاغر می شوم کرم کتاب خوردنم می گیرد ولی همان بابایی که گفتید خدا حفظش کند نیست تا من رابه جرم خواندنم محکوم کند و چقدر دلتنگ روزهایی شدم که باید از کتابم دفاع میکردم اصلا انگار یک شوق دیگری داشت قایم باشک بازیش لذتش فراتر از این همه بود دلم تنگ است برای لحظه هیی که بوی بابا داشت برای گفتنش که کتاب دانشگاهیت را بخوان ول کن این اباطیل را راه من را نرو آخخخخ جگرم دارد آتش میگیرد بروم زیرش را خاموش کنم تا دودش چشم شما را آزار نداده
[پاسخ]
حسین پاسخ در تاريخ فروردین ۱۱م, ۱۳۸۹ ۲:۵۰ ب.ظ:
:(
نمیشود هیچ چیزی گفت.
دنیا در حال گذر است.
از زمانی که این مطلب را نوشتم. تا الآن. پدرها، مادرها، …
اما حالا من دوبار دایی شده ام و سه بار عمو…
.
.
.
انا لله و انا الیه راجعون
[پاسخ]
صباح پاسخ در تاريخ فروردین ۲۴م, ۱۳۸۹ ۸:۴۱ ب.ظ:
عذر میخام اگه ناراحت شدین. به قول استادم چه خوب خدایی داریم که خودش جای از دست رفته میشینه. تجربه بسیار عمیقیه قابل بیان نیست.
در پناه الله باشید
حسین پاسخ در تاريخ فروردین ۲۵م, ۱۳۸۹ ۸:۵۸ ق.ظ:
ناراحت نشدم به اون معنایی که بخواین غدرخواهی کنین.
و حتی اگر ناراحت شدم مهم نیست که خوب است.
فی امان الله.
آخرین دفعه ای که این جا (اون جا) کامنت گذاشتم تازه داشتم وارد پیش دانشگاهی می شدم… حالا دانشجو ام! کلی آرزو داشتم برای دوران دانشگاه! ولی الان خیلی هنر کنم درسهام رو می خونم… وقت اضافه هم بیارم یا text می خونم یا با کامپیوتر ور می رم یا … متآسفانه هیچ وقتی برای کتاب خوندن نمی مونه. فقط وقت نیست تقصیر خودم هم هست! مرض کتاب خریدن دارم ولی مرض کتاب خوندن نه…!
همین
[پاسخ]
buy generic zyrtec cetirizine united states Triamterene , statin crestor lipitor compare zocor cheap doxycycline pills online , lovenox to coumadin bridging protocol buying antabuse , imitrex stat dose pen instructions online buy rimonabant prescriptions , citalopram canadian pharmacies canada celexa order prednisone ,
[پاسخ]
hello guys
I just want to say hi
[پاسخ]