میترسم از خرابی ایمان که میبرد، محراب ابروی تو، حضور نماز من
لقمه رو خیلی تو دهنش میجوید، ازین میترسید که نکنه تو گلوش گیر کنه و خفه شه. کلی طول میکشید از عرض یه خیابون رد بشه، میترسید که نکنه تصادف کنه و بمیره. هر شب با این ترس به خواب میرفت که نکنه بیماری گرفته باشه و خوابش نبره. و باز ازین بیم داشت که نکنه توی خواب بمیره. صبح که از خواب پا میشد، خوف این رو داشت که نکنه این آخرین صبحی هس که بیدار میشه. وقتی کسی رو میدید که دوستش داشت، ازین ناراحت میشد که شاید بعد این نبیندش.
وقتی خوشحال میشد، ( که خیلی وقته نشده) ازین محزون بود که چرا این قدر دیر، و چرا اینقدر کمدوام و بعد این دوباره کی میشه که دلشاد بشه.
آره دیگه، این قصهی شخصیت داستان ناتمام منه. حالا ترس برای چی، از کی و چرا. نمیدونم. شایدم بیهوده. گفت:
«از شوکت فرمانرواییها سرم خالیست
من پادشاه کشتهگانم، کشورم خالیست
چابکسواری نامهای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشکرم خالیست.»